روایت تقلید عوام از فقها
تنها روایتی که به تقلید توصیه میکند، در کتابی منسوب به امام حسن عسکری(ع) آمده است؛ اما نکته قابل توجه این است که دو نفر از راویان این کتاب ناشناس بوده و اعتباری ندارند. از لحاظ محتوایی هم شرایطی که برای مراجع مشخص میکند قابل احراز نیست. از آنجا که متن روایت به نسبت طولانی است، قسمتهای مهمتر آن را در زیر ذکر میکنیم ولی از طریق آدرس داده شده میتوانید متن کامل آن را بررسی کنید.
روایت ابتدا از آیات ۷۸ و ۷۹ سوره بقره شروع میشود که میفرماید:
وَمِنْهُمْ أُمِّيُّونَ لَا يَعْلَمُونَ الْكِتَابَ إِلَّا أَمَانِيَّ وَإِنْ هُمْ إِلَّا يَظُنُّونَ ﴿بقره ٧٨﴾ فَوَيْلٌ لِّلَّذِينَ يَكْتُبُونَ الْكِتَابَ بِأَيْدِيهِمْ ثُمَّ يَقُولُونَ هَٰذَا مِنْ عِندِ اللَّهِ لِيَشْتَرُوا بِهِ ثَمَنًا قَلِيلًا فَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا كَتَبَتْ أَيْدِيهِمْ وَوَيْلٌ لَّهُم مِّمَّا يَكْسِبُونَ (٧٩)
و از آنان بیسوادانی هستند که کتاب را نمیدانند جز خیالات خامی، و فقط گمان میبرند. (۷۸) پس وای بر کسانی که کتاب با دستهای خود مینویسند، سپس میگویند: «این از جانب خداست»، تا بدان بهای ناچیزی به دست آرند؛ پس وای بر ایشان از آنچه دستهایشان نوشته، و وای بر ایشان از آنچه به دست میآورند.
بعد از آن توضیحاتی از امام صادق(ع) نقل میشود که بیسوادی یهودیان را سرزنش میکنند و اینکه آنها کتاب را نمیخوانند و کتاب آسمانی را از کتابی که به دروغ به آسمان نسبت داده شده تشخیص نمیدهند مگر بر اساس ظن و گمان و فقط از علما تقلید میکنند، با اینکه تقلید از آنان بر ایشان حرام بوده است. و بعد اینطور ادامه مییابد:
مردی به امام صادق علیهالسلام عرض کرد: پس اگر این عوامِ یهود کتاب را نمیشناسند مگر به آنچه از علمایشان میشنوند، و راهی جز این برایشان نیست، پس چطور خدا آنان را بهخاطر تقلید و پذیرش سخن علمایشان نکوهش کرده است؟ آیا عوامِ یهود مانند عوامِ ما نیستند که از علمای خود تقلید میکنند؟ اگر پذیرش سخن علما برای آنان جایز نیست، پس برای عوامِ ما نیز نباید جایز باشد.
امام علیهالسلام فرمود: میان عوام ما و علمای ما، و عوام یهود و علمای آنان، از جهتی شباهت و از جهتی تفاوت وجود دارد. اما از جهت شباهت: خداوند عوام ما را از تقلید علمایشان نکوهش کرد، همانگونه که عوامِ آنان را نکوهش کرده است.
اما از جهت تفاوت: نه، چنین نیست. راوی میگوید: عرض کردم ای فرزند رسول خدا، آن تفاوت را برایم روشن کن. امام علیهالسلام فرمود: عوام یهود علما و بزرگان خود را میشناختند که دروغهای آشکار میگویند، حرام میخورند، رشوه میگیرند، و احکام را از جایگاه واقعیشان بهخاطر شفاعتها و توجهها و مصالحطلبیها تغییر میدهند.
و به طور خلاصه علمای یهود خیلی فاسد و فاسق بودهاند و یهودیان هم همه فسادها را میدانستهاند اما باز هم از آنها تقلید میکردند و اگر مسلمانان هم چنین فقهایی را تقلید کنند، مثل یهود خواهند بود که خدا بخاطر تقلید فقهای فاسق آنها را سرزنش کرد. و در نهایت قسمت اصلی و مشهور روایت که تقلید را برای شیعیان مجاز میکند ولی برای فقها چند شرط میگذارد:
فاما من کان من الفقهاء صائنا لنفسه، حافظا لدینه، مخالفا على هواه، مطیعا لامر مولاه، فللعوام ان یقلدوه[1]»؛
اما اگر کسی از فقها باشد که پاکى نفس خود را حفظ کند، و دین خود را نگهدارد، مخالف هوا و هوس خود و مطیع فرمان مولاى خویش باشد، پس بر عوام است که از او تقلید کنند».
و بعد هم روایت با توضیحاتی ادامه پیدا میکند که چون در بحث ما چندان موثر نیست، ذکر نمیکنیم اما از مخاطبان گرامی دعوت میشود به نقل و ترجمه بالا بسنده نکنند و متن اصلی و ترجمه آن را آدرسهای داده شده دنبال کنند.
بیاعتباری سند
اما معروفترین اشکال وارد به این روایت این است که سند آن مشهور به عدم اعتبار است. به عنوان نمونه، رئیس دانشگاه قرآن و حدیث درباره آن چنین گفته است:
البته از نظر قرینههای تاریخی و حدیثشناختی اطمینان بالایی به صدور این کتاب از امام نداریم و به ویژه در مورد تفسیر منسوب به امام حسن عسکری(ع)، بر اساس اطلاعات و مطالعات کتابشناختی نمیتوانیم این کتاب را به ایشان منسوب کنیم. همچنانکه نمیتوانیم القا و املای آن را به ایشان منسوب کنیم. علتش این است آن دو شخصیتی که راوی این مجموعه از امام حسن عسکری(ع) هستند، آدمهایی هستند که در کتب رجالی از نظر وضعیت رجالی و حدیثی آنها اطلاعاتی در دست نداریم یا حداقل قابل توثیق نیستند یعنی اطمینانی به کارشناسی، صداقت و ضبط آنها نداریم. (منبع)
بیاعتباری این کتاب به حدی است که در سالهای اخیر مقالهای نوشته شده تا خلاف آن را ثابت کند. اولین بار یکی از دوستان حوزوی به این اشاره کردند که آقای رضا استادی در مقالهای از اعتبار این تفسیر دفاع کرده است. جستجوهای بنده به مقالهای از ایشان با عنوان «بحثی درباره تفسیر امام حسن عسکری(ع)» رسید که اگر اشتباه نکنم همان مقاله مورد نظر دوستمان است. بهرحال جالب اینجاست که این مقاله در مجموع مشکل هویتی آن دو راوی مجهول را حل نکرده و نمیگوید «ما راویان مورد تردید را شناسایی کردیم و آنها افراد قابل اعتمادی بودهاند». بلکه کار اصلی مقاله این است که قولهای مخالف و موافق اعتبار این تفسیر را نقل کرده و در نهایت نتیجه گرفته که چون شیخ صدوق به این کتاب اعتماد کرده و از آن احادیثی نقل کرده، پس نباید آن را به کلی رد کنیم و باید محتوایش را مثل بقیه احادیث که به آنها هم شک داریم، بررسی کنیم. نویسنده در حمایت از نظریه بررسی محتوایی، به نظر شیخ انصاری هم استناد میکند، که توضیح آن در ادامه میآید.
اصل مقاله ترکیبی از عربی و فارسی است و ترجمه خلاصه آن هم توسط سایت شبکه اجتهاد منتشر شده است که آدرس هر دو در پایین این صفحه در دسترس است[2]. در انتهای ترجمه فارسی نوشتهاند که:
...گرچه این دلیل روایات را تضعیف میکند ولی مجعول نمیکند و از حجیت ساقط نمیکند چراکه به فرموده مرحوم شیخ انصاری ما از طریق محتوا وثوق به صدور پیدا میکنیم و صدور را استشمام میکنیم.
وقتی از طریق متن عربی سر نخ فرمایش شیخ انصاری را دنبال میکنیم به این میرسیم که ایشان در کتاب فرائد الاصول همین روایت فللعوام ان یقلدوه را ذکر کرده و در ادامه آن فرمودهاند:
دل هذا الخبر الشريف اللائح منه آثار الصدق على جواز قبول قول من عرف بالتحرز عن الكذب...[3]
این روایت شریف، که آثار صدق از آن آشکار است، دلالت میکند بر ...
به این ترتیب مشخص میشود که شیخ انصاری از محتوای حدیث یقلدوه، آثار صدق استشمام کردهاند و این شده سندی برای اعتبار محتوای کتاب، و از معتبر بودن کتاب، مدافعان تقلید میخواهند به این برسند که همین حدیث یقلدوه صحیح است! دور و تسلسل و باطل بودن این استدلال که نیاز به توضیح ندارد، درباره اینکه ممکن است علما نسبت به چنین احادیثی ذهنیت اولیه داشته باشند و وقتی حدیثی اجازه میدهد مردم بدون پرسیدن دلیل از علما از آنها پیروی کنند، به طور ناخودآگاه آثار صدق در آن مشاهده کنند، جای تامل و تفکر و بررسی نشانهها است که یک مورد آن در مطلب «آیه نفر» ذکر شد.
موضوع دیگری که در مورد این دفاعیه وجود دارد اینکه اعتماد شیخ صدوق به یک راوی، برای ما چندان حجت قویای نیست که در مسالهای به این مهمی که دنیا و آخرت ما را تحت الشعاع قرار میدهد، به یک تک حدیث اکتفا کنیم. به عبارتی مساله فوق العاده مبنایی، اعتبارش به یک تار موی بسیار سست بند شده و آن هم اعتماد شیخ صدوق به کتاب و نقل حدیث از آن است. حتی اگر شیخ صدوق بین خود و خدای خود حجتی برای این اعتماد داشته باشد، آیا ما میتوانیم روی عصمت او یا حتی عدم اشتباه او در همین یک فقره، حساب صد در صدی باز کنیم؟ یعنی من از نماز و دیگر مسائل شخصی تا احکام اجتماعی و غیره تا برسد به حکم ارتداد، همه را بدون پرسیدن دلیل اجرا کنم چون شیخ صدوق به اعتبار این کتاب اعتماد داشته است؟ آیا خدا از من میپذیرد چنین استدلال و منطقی را؟!
به طور کلی آنچه در مورد آقای استادی، شیخ انصاری، شیخ صدوق و دیگر علما صدق میکند این است که برای اثبات درستی و اعتبار این کتاب و به خصوص این حدیث خاص یقلدوه، علما خودشان یک طرف دعوا هستند و منطقا و عقلا نمیتوانند منبع اعتبار بخشی به این حدیث باشند و بگویند ما صرف نظر از راویان، متن حدیث را صحیح میدانیم. مثل این میماند که کسی برای ورود به خانه مردم، نامه مجوز ارائه کند و وقتی بررسی میکنیم چه کسی این مجوز را داده است و آیا امضا و مهر آن اعتبار دارد؟، خودِ فرد آورنده مجوز بگوید «صرف نظر از امضا و مهر، من از محتوای مجوز به وثاقت صدور آن اطمینان پیدا کردهام»!
نقد محتوایی و تناقضات
حتی اگر بپذیریم این کتاب هم مثل بقیه کتب روایی، احادیث صحیح و مقبول و ضعیف و مردود دارد و باید محتوایی بررسی شود، در ادامه میبینیم که از نظر محتوایی نیز حدیث هم مشکوک و هم غیرقابل اجرا است. مشکوک از این لحاظ که یک حکم بسیار اساسی و زیربنایی که قرار است شاکله دینداری عمده مردم سراسر دنیا در تمام دورانها را مشخص کند، زیر یک آیهای آمده که محتوای اصلیش سرزنش شدید پیروان دیگر ادیان بخاطر تقلید از علما است، و حالا این روایت بدون سند آمده که بگوید شیعیان از این سرزنش شدیداللحن مستثنی هستند به شرطها و شروطها! اگر زیر آیاتی که به تقدیر و تمجید از علما پرداختهاند (مثلا انما یخشی الله من عباده العلما) یک روایت ایجابی میآمد و میگفت «حال که خدا به علما چنین مقامی داده، ما معصومین به شما مردم اعلام میکنیم که حرف علما برای شما لازم الاجراست حتی اگر برای حرفشان دلیل نیاورند، فقط تعدادی شرط دارد...» و سند آن روایت ضعیف بود، میتوانستیم بگوییم شاید در گذر قرنها اطلاعات آن دو راوی از بین رفته است و شاید بتوان به حدیث اعتماد کرد. اما اینکه زیر چنین آیهای چنین استثنایی مطرح شود، هر عاقل دنیا دیدهای و حتی ندیدهای باید در اعتبار آن فکر و تامل کند.[4]
این که گفته شد غیرقابل اجرا است، فردی که میپذیرد عوام است و برای تشخیص درست و غلط دین باید به فقیه مراجعه کند، و منبعش فقیه است، در این صورت، چطور میتواند احراز کند فقیه خاصی حافظ دین هست یا نیست؟ او اول باید دین را بشناسد تا بعد شاید بتواند قضاوت کند کسی حافظ دین هست یا نیست. همینطور در مورد شرط «مطیعا لامر مولاه» اگر فرد اقرار کند عوام است و برای تشخیص امر مولا نیازمند تقلید است، دیگر چطور میتواند احراز کند فلان مجتهد، مطیع امر مولاست یا مطیع استادش، یا مطیع اصحاب قدرت یا مطیع نفس خودش؟! یا در مورد شرط «مخالفا علی هواه»، خود نویسنده که الان دارد این سطرها را مینویسد نمیتواند در مورد خودش قضاوت کند که آیا برای رضای خدا این کار را میکند یا برای هوای نفس و اظهار فضل و …؟! براین اساس، وقتی از دل خود نمیتوانیم خبر قابل اعتماد بدهیم، چطور میتوانیم در مورد درون علما که عموما هم ظاهرالصلاح هستند قضاوت کنیم که آیا مخالف هوای نفسشان هستند یا موافق؟!
حتی به فرض که فقیهی را دارای این شرایط یافتیم، از کجا معلوم که در مورد یک مساله خاص، معصیت امر مولایش را نکند؟ از آنجا معصوم که نیست، به دلایل و انگیزههای مختلفی ممکن است دچار اشتباه سهوی یا عمدی بشود. هیچ راهی نداریم جز اینکه از آنها بخواهیم آیه و حدیث و استدلال عقلی پشت حکمشان را ارائه کنند، همین کار را در حد توان در مورد بقیه علما هم بکنیم، و بعد سعی کنیم به نتیجه برسیم کدام یک در آن مساله خاص حافظ دین و مطیع امر مولا و مخالف هوای نفس هستند. . اگر قرار شد این کار را بکنیم، دیگر اسم آن تقلید نیست و عبارت «یقلدوه» معنایی ندارد!
تناقضات محتوایی روایت هم قابل توجه هستند. مثلا در ابتدای حدیث و در توضیح آیه میگوید که یهودیان بیسواد و امی بودند در حدی که نمیتوانستند بین کتاب آسمانی و کتاب کذب تمییز و تشخیص بدهند، ولی در قسمتی که میخواهد تفاوت شیعیان و یهودیان را بیان کند، میگوید یهودیان میدانستند که علما احکام را تغییر میدهند (بتغيير الاحكام) و میدانستند که آنها مرتکب حرام میشوند (يقارفون المحرمات). چطور این دو با هم جمع میشوند؟ حتی کسی که از امام سوال پرسیده هم این را تایید کرده که یهودیان راهی به درست و غلط کتاب نداشتند الا و مگر از طریق علمایشان (هؤلاء العوام من اليهود لا يعرفون الكتاب إلا بما يسمعونه من علمائهم لا سبيل لهم إلى غيره). به نظر میرسد اگر کسی آن قسمت تفاوت شیعه و یهود را از خودش به حدیث وارد کرده باشد، به احتمال زیاد متوجه این تناقضات نبوده یا امید داشته کسی متوجه اینها نشود.
تناقض دیگر اینکه روایت میگوید یهودیان به انواع و اقسام فسق و فجور علمایشان آگاه بودند و به صورت قلبی هم میدانستند کسی که این کارها را میکند فاسق است و اجازه ندارند حرف آنها را به خدا نسبت بدهند (واضطروا بمعارف قلوبهم إلى أن من فعل ما يفعلونه فهو فاسق، لا يجوز أن يصدق على الله) ولی باز هم از آنها تقلید میکردند. در حالی که این به وضوح با تعریف تقلید در تناقض است. در تقلید به این امید از عالم پیروی میکنند که او در قیامت مسئولیت عمل مقلد را به عهده بگیرد و پاسخگو باشد. چطور کسی که به فسق عالم معترف است دنیا و آخرت خود را به او میفروشد؟ و حتی اگر کسی آگاهانه این کار را میکند، دیگر اسم کارش تقلید نیست بلکه پیروی با چشم باز از گمراهان است. خود آیه مورد بحث هم میفرماید آنها خیال خام داشتند (کلمات امانی و یظنون).
اشکال دیگر به این روایت این است که اصلا تعریف فقیه و عوام چیست؟ با توجه به اینکه این روایت فقط به عوام اجازه تقلید داده است، آیا یک استاد دانشگاه در رشتههای غیرمذهبی هم عوام است؟ دانشجوهای مقاطع مختلف چطور؟ آیا منظور از روایت فقط همان بیسوادان (امیون) است؟ در عصر حاضر که اکثر مردم به اینترنت و کتابهای بیشماری دسترسی دارند، به چه کسی میتوان گفت عوام؟! حال این نکته بماند که آیا خدا یا ائمه(ع) هیچگاه از چنین لفظی برای اشاره به مردم استفاده کردهاند یا خیر! از طرف دیگر، در شرایطی که خود علما در تعریف فقیه اختلاف دارند، و بعضی بعضی دیگر را حتی تکفیر میکنند، چه کسی تعیین میکند کسی فقیه هست یا نیست تا بعد به بررسی شرایط ذکر شده بپردازیم؟! به خصوص اگر عوام را کسانی بدانیم که کتاب نمیخوانند و کتاب دروغ را از کتاب آسمانی تشخیص نمیدهند، چطور میخواهند فقاهت کسی را احراز کنند؟!
ربط این روایت و احکام تقلید فعلی
فرض کنیم این روایت اجازه تقلید داده است. حال کجای احکام فعلی تقلید مشابه این روایت است؟ کجای این روایت حرفی از اصول و فروع دین زده و این دو را از هم جدا و برای هر کدام تکلیف متفاوت وضع کردهاست؟ کجا بحث اعلمیت و یک نفر بودن مرجع را مطرح کرده است؟ اگر کسی چند نفر را پیدا کند که شرایط اعلام شده در این حدیث را داشته باشند و از همه آنها تقلید کند و در موارد اختلافی، نظری را عمل کند که با عقل و فطرت خود سازگار و قابل دفاعتر است، با کجای این روایت به مشکل میخورد، که علما برداشت کردند مرجع باید یک نفر باشد و اعلم باشد؟ احتیاط کجای این روایت مجاز شده است؟ این روایت که کلا مردم را به دو دسته فقیه و عوام تقسیم میکند، دیگر چه جایی برای دیگر اقشار میماند؟ کجای این روایت تایید کرده که مسئولیت اعمال مقلد به عهده فقیه است و مقلدین مسئولیتی نخواهند داشت؟ کجای این روایت جمعآوری وجوهات را به عهده آن فقیه گذاشته است؟
مسلم است که انتظار نداریم همه باب اجتهاد و تقلید کتب علما را همین یک روایت تعیین تکلیف کرده باشد، ولی این سوالات را به این خاطر میپرسیم که این تنها روایتی است که توصیه به تقلید کرده و به نوعی روایت کلیدی است. وقتی حدیثی قرار است حکم به آن وسعت و اهمیت را ثابت کند، انتظار میرود به اندازه معقولی حد و حدود و مرزهای آن را هم مشخص کند نه اینکه یک جواز کلی بدهد و بعد برای جزییاتی که چه بسا از اصل حکم مهمتر هستند، و سرنوشت قضیه را متفاوت میکنند، علما مجبور باشند به سراغ روایتهایی بروند که از این هم ضعیفتر دلالت میکنند. در مطالب دیگر هم به این اشاره کردیم که اگر خدا و ائمه(ع) واقعا میخواستند چنین سازوکاری مهمی را برای حفظ اسلام در طول تاریخ و زندگی متغیر بشر پایهریزی کنند، انتظار میرفت بسیار بیشتر و دقیقتر از این روایت و آموزش داشته باشیم.
به ریشه مشکل برگردیم
و در نهایت خوب است به این نکته هم توجه کنیم که بهرحال و در مجموع، چرا این آیه و روایت تقلید یهودیان را مذمت کرده بود؟! مگر چه اتفاقی افتاده بود؟ متن آیه و توضیحات ابتدایی روایت اینطور نشان میدهند که تقلیدشان باعث شده بود چیزی از کتاب ندانند و هر چه به آنها میگویند این حرف و دستور خداست آنها هم بپذیرند. اگر به این خاطر است که تقلیدشان بد بوده، آیا نتیجه تقلید فعلی نیز عملا همین نشده که از صدر تا ذیل شیعیان همه میگویند «ما نمیدانیم، ما تخصص نداریم، اینکه فلان حکم در قرآن آمده یا به دروغ به آن بسته شده، کار ما نیست، بروید از متخصصان بپرسید، ما فقط حکم علما را انجام میدهیم و کاری به آخرتش نداریم، جواب آخرت با آنهاست»؟ واضح است که آیه و صدر روایت انتظار دارد مردم دین خود را بشناسند و آن را چشم و گوش بسته از دیگران نگیرند. فرض کنیم تقلید ما از یهودیان متفاوت است. وقتی در نهایت همان وضعیت را رقم زده، شما چه نتیجهای میگیرید و چه جوابی در برابر آیه دارید؟
صفحه بالادستی: روایتی برای تقلید نداریم
بازگشت به: فهرست
بحثی درباره تفسیر امام حسن عسکری(ع)، رضا استادی، مشاهده متن عربی، متن خلاصه فارسی و این مقاله اخیرا به انتهای تفسیر منسوب به امام اضافه شده است. مشاهده ↩︎
حتی نوع ادبیات فرد سوال کننده هم میتواند حاوی نشانههایی باشد. ما که معتقدیم پیامبر(ص) دین را تمام و کمال برای مردم بیان کرده است. اگر از زمان پیامبر(ص) تا امام صادق(ع) همه معصومین(ع) سازوکار تقلید را برای مردم شرح داده و تبیین کرده باشند و اکثریت مردم بدانند که باید یا مجتهد باشند یا احتیاط کنند یا تقلید، چقدر محتمل است که کسی با ادبیات «هل عوام اليهود إلا كعوامنا يقلدون علماءهم؟ فإن لم يجز لأولئك القبول من علمائهم، لم يجز لهؤلاء القبول من علمائهم.» از امام سوال بپرسد؟ و اگر خیلی محتمل است، چرا با این ادبیات؟ جواب قطعیای نمیتوان داد ولی اندیشیدن به آن مفید است. ↩︎