فاصله گرفتن عالمان از تحقیق
یکی از ضربههایی که تقلید و پیروی کورکورانه از علما به جامعه میزند این است که انگیزه و نیاز به تفکر و بررسی و تحقیق و سنجش را حتی از علما هم میگیرد. یعنی وقتی افراد حرف عالم را بدون دلیل و سنجیدن قبول کنند، عالم دین هم به مرور بررسی دلایل و اندیشیدن را فراموش میکند. اولا که عالمان هم در همین فرهنگ تقلیدی به دنیا آمده و رشد میکنند و قبل از اینکه وارد مطالعات اسلامی شوند، به فرهنگ تقلید کاملا خو گرفتهاند. همانطور که تمام عمر حرف علما را بدون دلیل پذیرفتهاند، در حوزه هم از جنبههای مختلفی چون احترام به علمای بزرگتر، تبعیت از مرجع اعلم، اعتماد به مجاهدتهای گذشتگان و اعتبارشان و امثال آن، حرفی روی حرف اساتیدشان نمیزنند و در نتیجه آنها هم از عالمان قبل از خودشان تقلید میکنند، مگر اینکه مساله جدیدی پیش بیاید که قبلا مطرح نبوده است.
از سمت خود مردم هم کشش و درخواستی برای تحقیق نخواهد بود. وقتی یک عالم میبیند هر چه حدسی جواب بدهد، یا بگوید به گمانم، یا حتی اشتباه بگوید، مردم همان حرف را میگیرند و پی کار خود میروند و انجام میدهند، به طور ناخودآگاه، لزوم انس و مطالعه و تفکر در قرآن و حدیث فراموش میشود. هر چند این نتیجه طبیعی عدم پرسش دلیل است، باز هم برای نشان دادن اینکه چقدر این پدیده محتمل است، سه شاهد از خود عالمان آورده میشود. جدیدترین آنها فرمایشات مقام معظم رهبری است که فرمودهاند:
بنده قبل از انقلاب، یک سروکار مختصری با کارهای قرآنی داشتم، به طلبهها میگفتم؛ میگفتم وضع حوزهی ما اینجوری است که از «بدان ایّدک الله» که شروع میکنیم تا وقتی اجازهی اجتهاد میگیریم، در طول این سالها، میتوانیم حتّی یک بار احتیاج پیدا نکنیم به اینکه بلند شویم از روی طاقچه قرآن را برداریم نگاه کنیم! یعنی این درسهای ما هیچ سروکاری با قرآن ندارد، مگر همان مقداری که در کتاب ادبیّات، در مغنی یا در سیوطی و مانند اینها، آیات قرآن هست؛ وَالّا نه در فقهمان، نه در ادبیّاتمان، نه در تحقیقات اصولیمان، احتیاجی به این پیدا نمیکنیم که بلند شویم قرآن را برداریم نگاه کنیم ببینیم مثلاً چه آیهای در قرآن دربارهی این موضوع میشود پیدا کرد یا قرآن چه گفته! این عیب حوزه است.[1]
شاهد دوم، آقای جوادی آملی هستند که فرمودهاند:
یکی از آقایان خدا تاییدش کند، از مراجع هم هست، دلیلی که میآورد به اینکه ذکورت شرط است میگفت، همین تفکر رایجه، فرهنگ باطله دیگه، میگفت به اینکه «اگر زن مرجع باشد این هتک مقام مرجعیت است» شما ببینید چه دلیل است بر اینکه زن نمیتواند مرجع تقلید باشد؟ میگویند «اجماع»، روح علامه طباطبایی را خدا مهمان قرآن کند، این واقعه اسلام شناس خوبی بود، میگوید شما یک قدری از حوزهها دور بروید یک مقداری دست از دور داشته باشید، دین شناسی کنید ببینید که این حوزهها را چه میگرداند. میفرمود: منابع غنی و قوی ما چهار تاست قرآن است و روایت است و عقل است و اجماع. عقل که متاسفانه آن چنان رشدی در حوزهها ندارد. قرآن را هم عدهای معاذ الله به عنوان اینکه تحریف شده، یا کاری با او نداریم، یا اطلاقاتش در مقام بیان نیست، در اصل تشریع است و امثال ذالک در حوزهها رواجی ندارد. ... قرآن که معمولا نیست در کار، شما مثلاً در نوعی مسائل شاید یکی دو سه آیه پیدا کنید، در اصول که تعبیر ایشان این بود که «اول تا آخر اصول دو تا آیه است آن هم فقط برای رد کردن چون همه محققین گفتند به اینکه آیه نبا و آیه نفر دلیل حجیت خبر واحد نیست» پس اصول که کاری با قرآن ندارد، اگر خبر واحد است که مهمترین دلیل حجیتش هم بنای عقلاست. یک مسئله اصولی نیست که به قرآن تکیه بکند ....[2]
و سومین شاهد، علامه طباطبایی:
اگر در باره اين علوم دقت به خرج دهى خواهى ديد كه طورى تنظيم شده كه پيدا است گويى هيچ احتياجى به قرآن ندارد، حتى ممكن است يك محصل همه آن علوم را فرا بگيرد متخصص در صرف و نحو بيان و لغت و حديث و رجال و درايه و فقه و اصول بشود، و همه اين درسها را تا آخر بخواند و قهرمان اين علوم نيز گردد، و حتى به پايه اجتهاد نيز برسد، ولى قرآن را آن طور كه بايد نتواند قرائت كند، و يا به عبارتى اصلا دست به هيچ قرآنى نزده باشد،[3]
آنچه میفرمایند عیب حوزه است، بخاطر تقلید به وجود آمده است. اگر هر شخصی به مجتهد رجوع میکرد، از او دلیل فتواهایش را میپرسید، اگر میپرسید که چطور فتوایش با فلان آیه که مرجع دیگری استفاده کرده، سازگار است، هر مجتهدی خواهینخواهی لازم میدید که به سراغ قرآن برود و با قرآن سر و کار داشته باشد.
آموزه غلط خودکفایی و خودبسندگی
این هم یکی از مضرات جانبی تقلید است که این تفکر را رواج میدهد که «اگر مجتهد هستی دیگر نیاز به رجوع نداری ولی اگر نیستی باید به متخصص رجوع کنی» طوری که گویا کسی که مجتهد هست دیگر نیازی به شنیدن حرف دیگران و بهخصوص دیگر عالمان ندارد و خودکفا و خودبسنده است! در حالی که هم عقل خلاف این حکم میدهد، هم نقل. از لحاظ عقلی، هر کسی هر قدر هم عالم باشد، باید احتمال بدهد شاید کسی مسالهای را بهتر از او فهمیده و همچنان در مجالس علم و تدریس دیگران ظاهر شود و بشنود و نقد کند و جواب بگیرد تا هم آنچه میداند را پایدارتر کند و هم چه بسا نکته جدیدی یادگرفت.
از لحاظ نقلی هم، این آموزه تقلید با آیه «فبشر عباد الذین یستمعون القول…» در تضاد است. آیه نفرموده مجتهدین به حرف دیگران گوش ندهند و فقط خودشان استنباط کنند. همچنین حدیث «طلب العلم فریضة علی کل مسلم و مسلمة»، طلب علم را بر هر مسلمانی واجب میداند، حتی اگر مجتهد اعلم باشد. از آنجا که کسی که مجتهد میشود همچنان مسلمان است، همچنان مورد خطاب این حدیث است و باید برای طلب علم تلاش کند حتی اگر مستلزم شنیدن حرف افراد هم سطح یا حتی پایینتر از خودش باشد.
اگر هم گفته شود «مجتهدین کاری به این آموزه تقلید ندارند و چه در تقلید اینطور گفته شود چه نشود آنها همیشه در حال طلب علم باقی میمانند»، خوب پس کل آن جمله معروف تقلید بیمعنا میشود و بهتر است به جای آن که میگویند «یا مجتهد باش، یا احتیاط کن، یا تقلید» گفته شود: در هر مرحله و درجهای از علم که هستی، باز هم طلب علم کن و با گفتگو و مراجعه با دیگران، علم خود را بیشتر و یا عمیقتر کن.
مطلب بالادستی: تقلید چه ضررهایی دارد؟